یک هفته گذشت و کارمون همین بود. دیگه هر روز موقع سریال زودتر از من میرفت روی مبل جلوی تلویزیون مینشست. نشسته بودم که بهار زنگ زد و گفت که قراره با بچه های کلاس بریم بیرون. من: آخه بهار من با این بادیگارد چجوری بیام؟ مثل سگ هرجا میرم دنبالمه. بهار: خوب همراهش بیا. من: نه بابا, دیگه هرچی میشه میره به بابام خبر میده. میخوام راحت باشم, قلیون بکشم. بهار: نمیدونم والا. من: فردا ساعت چهار بیا اینجا و چیزی از بیرون رفتنم نگو, فقط با خودت یه طناب محکم بیار. بهار: دختر تو باز دیوونه بازیت شروع شد؟ من: هرچی که میگم انجام بده. حالا مزاحم نشو بای.بهار: زهر مار کثافت. اصلا فردا نمیام خونتون تا بسوزی. من: غلط کردی گوساله. حرف اضافه نباشه. من که میدونم تو بدون من نمیری. بهار: خیلی خوبم میرم. حالا ببین. بای فرداش بهار که اومد, چیزایی رو که میخواستم توی کیفش گذاشتم. بهار
برچسب:
نویسنده: شب میلادی